شناخت وحيانى خورشيد پنهان / حسين على سعدى

اشاره

شناخت‏شناسى و تعيين منابع معرفت، از مباحث مهم و در عين حال جنجالى در طىّ قرون متمادى محسوب مى‏شود. اين نوشتار منابع مهم شناخت را در سه عامل مهم و كلّى. قرآن (وحى)، برهان (عقل)، عرفان (دل و كشف) پى مى‏گيرد و اين نكته را كه مهدويّت از معدود حقايقى است كه از آبشخور هر سه‏ى آن‏ها تغذيه نموده و سيراب شده است، بازگو مى‏كند، اين، خود، حاكى از استحكام باورمندى به مهدويّت است. در اين شماره، امام مهدى عليه السلام از منظر قرآن بررسى شده و بررسى حضرت از ديدگاه عرفان و برهان به شماره‏هاى بعدى موكول مى‏گردد.

پيشگفتار:

شناخت‏شناسى، از مباحث مهمّى است كه از دير باز، ذهن متفكّران را به خود مشغول داشته است. نزاع مشهور پندارگرايان و واقع‏گرايان، حاكى از دغدغه‏ى قديم انسان در اين حوزه‏ى مهمّ و حياتى است. بررسى ادلّه‏ى اينان، و به نظاره نشستن و آن گاه نظارت كردن، گرچه مطبوع و دل‏پذير است، ولى از حوزه‏ى بحث بيرون مى‏باشد. ما، با اين موقف و موضع كه انسان داراى قدرت شناسايى از خود و جهان خارج است و به اين دليل كه حتّى ايده اَليست‏ها هم در عمل رئاليست هستند، نظام و پايه‏ى بحث را بر اين اصل استوار مى‏كنيم و مى‏گوييم، انسان، مى‏تواند از حقيقت‏هاى هستى مطلع و آگاه گردد.(1) با طرح اين نكته، اساسى‏ترين و اوّلين سؤالى كه به ذهن انسان خطور مى‏كند، اين است كه: (راه‏هاى تحصيل و يا حصول اين معرفت و شناخت چيست؟) و (از چه مسيرى و به چه طريقى، انسان مى‏تواند بداند و به حقايق عالم دست بيازد؟) و (منابعى كه مى‏تواند ما را از واقعيت‏هاى موجود با خبر سازد كدام‏اند؟) و (آن گاه، راه مطمئن و صراط مستقيم آن‏ها، كدام است؟) آن چه كه به عنوان تمييز منابع معرفت و تعيين ابزارهاى شناخت و تفكيك بين حوزه‏ى منابع و ابزار مطرح مى‏شود گرچه در بحث شناخت‏شناسى، حياتى است اما در اين نوشتار به اشاره بيان شده و تفصيل آن به محل خود حواله مى‏شود.

فى الجمله، سه منبع مهم و حياتى براى شناخت وجود دارد كه عبارت است: از عقل و تجربه(2)، فطرت و وجدان، وحى و قرآن. گرچه منابع ديگرى براى كسبِ معرفت، همچون تاريخ و كشف، مطرح شده است، امّا در يك نگاه كلّى و جامع، اين‏ها را نيز مى‏توان ذيل همان سه منبعِ اصلى، جا داد. قرآن و برهان و عرفان، اساسى‏ترين منبع براى شناخت انسان از حقايق جهان هستى است. هر كدام، براساس تعريف خاص خويش و رسالتى كه بر دوش مى‏كشند، گروهى از معارف را به انسان عرضه مى‏كند. حوزه و عرصه هر كدام، بنابر تعريف و انتظارى كه ما از آن داريم، ممتاز و مشخّص است و در اين ميان، مطمئن‏ترين معرفتى كه نصيب جهان بشرى مى‏شود، به شهادت برهان و عرفان و قرآن، معرفتى است كه از راه وحى حاصل مى‏شود. تاريخ فلسفه و برهان، گواه تناقض و تهافت، نه تنها در آراى فلاسفه كه حتّى در آراى فليسوف واحد و مشخّصى است. وجود تناقضات فلسفى و برهانى، انسان را وا مى‏دارد كه لااقل، اعتماد بى چون و چرا و تكيه‏ى راحت و آسوده به اين منبع معرفت نداشته باشد، بدون آن كه از ارج و قرب آن بكاهد. همچنان كه تعدّد و تشتت اذواق عارفان و رهاورد آنان نيز دوباره همان احتمال را براى انسان تقويت مى‏كند و البته باز بدون آن كه بخواهيم به اين منبع مهم پشت نموده و از مواهب آن محروم شويم. آن چه كه از تهافت مصون و محفوظ است، به ادعاى خود و شهادت تاريخ، وحى است. كه منظور ما، در اين نوشتار، خصوص قرآن است. قرآن، با اين كه در گذار زمان و در زمنيه‏هاى مختلف نازل شده، بدون آن كه گرفتار دو گانگى و تشتّت يا تعارض شود، مهم‏ترين منبع معرفت صحيح از جهان هستى به شمار مى‏آيد.

اكنون، به اين اعتبار، نگاهى به منابع معرفت از منظر قرآن مى‏اندازيم. ما، با بررسى مجموعه‏ى آيات قرآن، به اين نتيجه مى‏رسيم كه طرق و منابع معرفت را، در اين امور مى‏توان برشمرد: طبيعت؛ عقل؛ تاريخ؛ فطرت و وجدان؛ وحى و پيام الهى؛ كشف و شهود(3)و(4). همان‏طور كه گذشت، مى‏توان همه‏ى اين موارد را در سه اصل كلّىِ برهان و عرفان و قرآن خلاصه نمود.

عقل و انديشه، از منابع مهم معرفت بشرى است كه قرآن مجيد در آيات زيادى به آن مى‏پردازد و مخاطبان خود را به استفاده از آن ترغيب مى‏كند و از كسانى كه به اين عامل مهم شناخت، پشت مى‏كنند، سخت انتقاد مى‏كند. كثرت استعمال واژه‏هايى چون (عقل)، (لب)، (فواد)، (نُهى)، (ذكر)، (فكر)، (درايت)، براى مراجعه كنندگان به قرآن، اين باور را محكم مى‏كند كه نه تنها وحى براين مهم صحّه گذاشته كه به استفاده از آن ترغيب مى‏كند.

فطرت و وجدان - كه همان شعور باطنى است - نيز منبع بزرگى براى معرفت است كه وحى نيز در مراتب و مراحل مختلفى؛ از آن استفاده و استمداد كرده است و منكران حقايق هستى را به محكمه‏اى فرا مى‏خواند كه نياز به قاضى ندارد، و براى شناخت، به منبعى احاله مى‏كند كه هيچ مئونه‏اى نمى‏طلبد:

(و نفس وماسواها فألهمها فجورها وتقواها) (شمس: 8-7)؛ سوگند به جان آدمى! و سوگند به آن كه او را موزون ساخت! پس راه فجور و تقوا را به او الهام كرد.

اين، همان منبع و محكمه‏اى است كه نمى‏توان از كنار آن با غفلت گذاشت:

(ولئن سئلتهم مَنْ خلق السموات والأرض ليقولن اللَّه) (لقمان:25)؛ اگر از مشركان نيز بپرسى چه كسى آسمان‏ها و زمين را آفريده؟ مسلّماً مى‏گويند: (خدا، آن‏ها را آفريده است.)

راه دل كه در صورت استفاده و بسط و فربه نمودن آن، سر از كشف و شهود و عرفان در مى‏آورد، از ديگر منابع مهمّ معرفت است.

خلاصه آن كه (وحى، چيزى است كه پيروان تمام اديان آسمانى، آن را مهم‏ترين منبع معرفت مى‏دانند؛ چرا كه منبعى است كه از علم بى‏پايان خداى جهان سرچشمه مى‏گيرد، در حالى كه ساير منابع معرفت، مربوط به انسان‏ها، و در برابر آن بسيار محدود و ناچيز است. در حقيقت، اگر عقل ما به منزله‏ى نورافكن نيرومندى باشد، و فطرت و وجدان و تجربه و كشف نيز به منزله‏ى نورافكن‏هاى ديگرى، وحى، همچون خورشيد عالم‏تاب است و قلمرو آن بسيار وسيع‏تر و گسترده‏تر مى‏باشد)(5).

اين، همان واقعيّتى است كه قرآن مى‏فرمايد: (ونزلنّا عليك الكتاب تبياناً لكلّ شى‏ء) (نحل:89) كتاب منبع مهمّ معرفت به شمار مى‏آيد.

جالب است كه در روايات ما، اشاره شده، كه مهم‏ترين منبع علم پيامبران، وحى تشريعى، و مهم‏ترين منبع علم امامان، نيز وحى تسديدى است. امام كاظم عليه‏ السّلام فرمود: (أما الحادث فقذف في القلوب ونقر في الاسماع وهو أفضل علمنا)(6). قسمت اعظم علم ائمه عليه السلام، از الهام تغذيه مى‏شود كه بهترين دانش آنان نيز هست.

با اين بيان، معرفت و شناخت، سه راه مهم و حياتى دارد و در اين ميان، برخى از حقايق در عالم وجود هستند كه از هر سه طريق تغذيه مى‏كنند و هر سه منبع، گواه آن است و بر آن دلالت مى‏كند. از جمله‏ى آن مسايل، مهدويّت است. امام مهدى عليه‏السّلام حقيقتى است قرآنى و عرفانى و برهانى كه قرآن و برهان و عرفان در اثبات و معرفى‏اش، همراه و همگام‏اند و اين، حكايت از عمق و اصالت آن دارد. به فضل خداى متعال، در اين نوشتار، امام مهدى عليه‏السّلام را از نظر وحى و قرآن بررسى نموده و نگاه به مهدى عليه‏السّلام از نظر فلسفه و برهان و كشف و عرفان را به آينده موكول مى‏نمائيم.

امام مهدى عليه السلام از منظر قرآن

قبل از بررسى امام مهدى از منظر قرآن، نكاتى بايد تحقيق و روشن شود تا جاى هيچ گونه شك و شبهه‏اى باقى نماند. سؤال اوّل، اين است كه (منظور از طرح يك مسئله در قرآن چيست؟) و (اساساً، چه موضوعاتى را قرآن طرح نموده است؟) و (ميزان و ملاك براى انتساب مطلبى به قرآن چيست؟ آيا بايد رفت و قرآن را از صفحه‏ى اوّل تا آخر ورق زد و هر جا به نامى تصريح شده بود، گفت، اين موضوع، طرح شده و اگر آيه‏اى و لفظى به مطلبى، تصريح در عبارت و الفاظ نداشت بگوييم چنين موضوعى در قرآن نيست؟) و اصولاً (گستره‏ى قرآن تا كجا است؟) و (آيا فقط شامل تنزيل مى‏شود و تأويل از دايره‏ى قرآن بيرون است؟) و (آيا همه‏ى مطالبى كه براى هدايت بشرى تا هميشه‏ى تاريخ لازم است، در همين الفاظ و تنزيل قرآن وجود دارد يا اين‏كه قرآن، مجموعه‏اى از ظاهر الفاظ تنزيل و بطون و تأويل‏هايى است كه اين مجموعه، رطب و يابس هدايت بشرى را تأمين مى‏كند و هيچ امرى را فرو نمى‏گذارد؟).

سخن از جامعيّت قرآن - لااقل در حوزه‏ى هدايت بشرى - امرى است كه مفسّران و دانشمندان با استناد به خود قرآن و البتّه به اعتضاد عقل و نقل، آن را طرح نموده‏اند. قرآن مجيد مى‏فرمايد: و نزّلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شى(7) خود را اين گونه توصيف مى‏كند كه كتاب تبيان و هدايت است. تبيان صفت عام و فراگيرش مى‏باشد كتابى كه براى هدايت همه انسانها در همه زمانها، نازل شده شأنش اين است و بايد اين گونه باشد كه "بيان كل شى‏ء" را عهده دار باشد البته واضح است كه مراد از كل شى‏ء همه چيزهايى است كه به امر هدايت بشرى كه رسالت قرآن است، بر مى‏گردد و قرآن مسأله‏اى را در حوزه‏ى هدايت بشرى فروگذار نكرده است. علاوه بر بيان، كه صفت عام قرآن است هدايت هم صفت خاصّ آن است، كسانى كه بعد از "تبيّن حقّ" سر تسليم فرود آورند آنها را به صراط مستقيم هدايت مى‏كند.

(مرحوم علّامه طباطبايى نكته‏اى را از اين عقيده‏ى مفسّران، استفاده كرده است كه اگر قرآن "تبيان كلّ شى‏ء" باشد و بخواهد مقاصد خود را از طريق دلالت لفظيّه برساند ما فقط كلّيّاتى را از قرآن مجيد استفاده مى‏كنيم در صورتى كه روايات ما دلالت دارند كه علم "ما كان و ما يكون و ما هو كائن"، در قرآن مجيد هست، اگر روايات را بپذيريم ناگزير بايد معتقد شد كه تبيان بودن قرآن را بايد فراتر از دلالت الفاظ آن جست و سراغ اشاراتى رفت كه براى اهلش - "راسخون فى العلم" - اسرار و گنجينه‏ها را هويدا مى‏سازد كه فهم عرفى بدان دست نمى‏يابد.(8)

قرآن، براى تبيين و اثبات مدّعاى "تبيان كل شى‏ء" بودن راهكارهايى را بيان مى‏كند. ما، به دو نكته‏ى اساسى و حياتى اشاره مى‏كنيم كه قرآن، در پرتو اين دو نكته، جامعيّت و كمال خود را مى‏يابد و حيات و بالندگى خويش را براى تمامى اعصار تضمين مى‏كند.

الف) تأويل و تفسير؛ بحث تأويل و تفسير، از مباحث مهم علوم قرآنى است. گرچه تعاريف و تحليل‏هاى متنوّعى از سوى دانشمندان در باره‏ى آن ارائه شده، كه مجال طرح و نقد آن اينجا نيست لكن ما به مقتضاى بحث خود، تحليل و تعريفى را كه براى فهم اين نوشتار، ضرورى است، بيان مى‏كنيم.

التفسير، كشف القناع عن اللفظ المشكل، تفسير، نقاب برگرفتن از چهره‏ى الفاظ مشكل است. در اين بيان، تفسير، مربوط به ظَهْر قرآن مى‏شود و همان‏طور كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: (ما في القرآن إلاّ ولها ظَهْرو بَطْن،) هيچ آيه‏اى در قرآن نيست، مگر آن‏كه ظهر و بطنى دارد و در اين نگاه، تأويل به معناى بطن قرآن است كه تأويل، دلالت درونى قرآن را مى‏رساند. در مقابل دلالت ظاهرى و برونى قرآن كه از آن به ظهر تعبير مى‏شود لذا با اين نگاه، تمامى آيات قرآن، بطن دارند، نه اين كه بطون، مخصوص آيات متشابه باشد(9).

ظهر و تنزيل قرآن، ناظر به شأن نزول است و گاهى جنبه‏ى خصوصى مى‏يابد. ولى بطن قرآن، كه دلالت باطنى آن است با قطع نظر از قرائن موجود، برداشت‏هاى كلّى است كه از متن قرآن به دست مى‏آيد و همه جانبه و جهان شمول است، لذا پيوسته مانند جريان آفتاب و ماه، در جريان است.(10)

لذا وقتى از امام باقر عليه ‏السّلام پرسيدند: (مقصود از ظهر و بطن چيست؟)، فرمود: (ظَهْرُه تنزيلُه وبَطْنُه تأويلُه. منه ماقدمضى و منه مالم يكن يجري كما تجري الشمس و القمر(11).)

بر اين اساس، مى‏توان گفت، جامعيّت و كمال و بالندگى و حيات جادوانه‏ى قرآن - كه در روايت، به (جريان) تعبير شده - در گروِ تأويل آن است كه روز به روز در جريان است و اگر بنا بود به ظاهر قرآن اكتفا شود و تمام آيات ناظر به وقايع خصوصى و منحصر در همان جريانات بشود، زمان، باعث كهنگى و عامل فرسودگى قرآن مى‏شد.

(اين همان برداشت‏هاى كلى و همه جانبه است كه از متن قرآن، با دور داشتن قرائن خصوصى، به دست مى‏آيد و قابل تطبيق بر زمان و مكان‏هاى مختلف و مناسب، است. اگر چنين نبود، هر آينه، قرآن، از استفاده‏ى دائمى ساقط مى‏گرديد. اين برداشت‏هاى جهان‏شمول است كه تداوم قرآن را براى هميشه تضمين مى‏كند و آن را همواره، زنده و جاويد نگاه مى‏دارد.)(12)

بنابراين، وقتى مطلبى به قرآن نسبت داده مى‏شود، لازم نيست كه حتماً در ظاهر الفاظ آن گنجيده باشد تا چنين نسبتى صحيح باشد و تمام تأويلاتى كه البته از ناحيه‏ى راسخون در علم و آگاهان به تأويل كتاب، بيان شده است، جزء گستره‏ى قرآن است.

ب) شخصيّت پيامبر عليه ‏السّلام؛ نكته‏ى ديگرى كه در بحث (طرح در قرآن) بايد بررسى و تبيين شود، شخصّيت پيامبراكرم صلّى ‏اللّهُ ‏عليه ‏وآله ‏وسلّم در بيان كتاب خدا است. ادّعاى جامعيّت و كمال قرآن همان‏طور كه گذشت، با انحصار قرآن در تنزيل و ظواهر الفاظ، قابل اثبات نيست، نيز اين ادّعا بدون حضور و نقش آفرينى شخصيت پيامبر خاتم صلّى ‏اللّهُ ‏عليه‏ وآله ‏وسلّم ناتمام است؛ چرا كه بسيارى از احكام، فقط، به نحو كلّى بيان شده و تفصيل آن بر عهده‏ى نبى قرار گرفته است. اين نص قرآن است كه:

(وأنزلنا إليك الذكر لتبيّن للناس ما نزل إليهم) (نحل:44)؛ و ما قرآن را بر تو نازل كرديم تا تو براى مردم آن را تبيين كنى.

اين آيه شريف، نقش شخصيّت با عظمت پيامبر خاتم صلّى ‏اللّهُ ‏عليه ‏وآله‏ وسلّم را در تبيين قرآن، به خوبى معرّفى مى‏كند.

مرحوم علاّمه‏ى طباطبايى، در تفسير اين آيه مى‏گويد:

(وفي الآية دلالة على حجّيّة قولِ النبي في بيان الآيات القرانيّة. وأمّا ما ذكره بعضهم إنّ ذلك في غيرالنص والظاهر من المتشابهات، أو فيما يرجع إلى أسرار كلام اللَّه وما فيه من التأويل، فممّا لاينبغى أنْ يُصْغى إليه.(13))

آيه بر حجيت قول پيامبر در بيان آيات قرآنى، دلالت دارد. بايد ديد بيان پيامبر در چه حوزه‏اى از آيات حجيت دارد؟ آيا پيامبر فقط متشابهات را بايد بيان كند و اگر در نصوص بيانى داشت حجيت ندارد؟ علاّمه، تصريح مى‏كند كه بيان پيامبر، در همه‏ى حوزه‏هاى قرآنى، اعم از نص و ظاهر و مشابه و تأويل آيات، حجيّت دارد و كسانى كه اين سخنان و تفصيل‏ها را بيان كرده‏اند، حرف‏شان با آيه‏ى قرآن ناسازگار است. ظاهر آيه، همه‏ى موارد را در بر مى‏گيرد.

   

 

 

 


يار صفحه


(1) مرحوم شهيد مطهرى، بحث مفصّلى در باره‏ى شناخت و امكان آن، و نقد ادّله‏ى مخالفان دارند كه مى‏توانيد به مجموعه آثار، ج 13، ص 340 مراجعه نمايد. به بعد، مراجعه كنيد. و نيز به نهايه الحكمه، علاّمه‏ى طباطبايى، ص5، مراجعه شود.

(2) تجربه از طريق حواس و به نحو جزئى حاصل مى‏شود و كاركرد عقل، درك مفاهيم كلى است اين كه چگونه عقل كلّيّات را مى‏يابد؟ آيا از طريق تجريد و كلى كردن محسوسات است يا مكانيزم ديگرى دارد، محل بحث ما نيست و ما با يك نگاه فراتر، اين دو را در كنار هم طرح كرده‏ايم گرچه با نگاهى دقيق و جزئى نگر اين دو از هم جدايند. الاشارات والتنبيهات، بوعلى سينا، ج 1، ص 316.

(3) ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج 1، ص 126.

(4) شهيد مطهرى از منظر قرآن، منابع معرفت را طبيعت، عقل و دل و تاريخ مى‏داند كه ابزار شناخت را نيز به ترتيب، احساس و تجربه، برهان و قياس و تزكيه نفس مى‏داند بحث دقيق تفكيك منابع از ابزار را به كتب مربوط، احاله مى‏كنيم. مجموعه آثار، ج 12، ص 370-80، صدرا.

(5) ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج 1 ص 214، دارالكتب الاسلاميه.

(6) اصول كافى، ج 1، ص 392.

(7) نحل، 89.

(8) علاّمه طباطبايى، الميزان، ج 12، ص 347، دارالكتب الاسلامية. تذكّر اين نكته ضرورى است كه مرحوم علاّمه بحث تبيان را به گونه‏اى ديگر طرح مى‏فرمايند كه در صورت تمايل مى‏توانيد مراجعه فرماييد.

(9) محمد هادى معرفت، علوم قرآنى، ص 274.

(10) همان، ص 275.

(11) بصائر الدرجات، ص 195.

(12) محمد هادى معرفت، علوم قرآنى ص 275.

(13) محمّد حسين طباطبايى، تفسير الميزان، ج 12، ص 261، جامعه‏ى مدرّسين.