|
اشاره
در نوشتار پيشين(1)،
يك از ادلّهى نياز علام و آدم به امامِ معصومِ منصوب، نقد
و بررسى شد (قاعدهى لطف). رهاورد آن، پاسخ آخرين و
مهمترين شبهات، و اثبات كارامدى آن بر تأمين مدّعا بود (نياز
هميشگى به امام و پاسخ مثبت خداوند به آن نياز).
اين نوشتار، بر آن است تا يكى ديگر از ادّلهاى را كه بر
مدعاى مذكور اقامه شده و يا واجد شياستهگى آن است، بدون گرايش
به سمت و سوى خاصّى، نقد و بررسى كند، و نتيجهى آن را پيش
روى دانشپژوهان اين رشته قرار دهد.(2)
قاعدهى امكان اشرف
مراد از وجود امام، امامت عام است كه شامل رسول نبىّ هم مىشود
و از آن جا كه ختم نبوّت، قطعى و مسلّم است، بيشترين هدف،
اثبات مقام امامت، بعد از ختم رسالت، و در نهايت، استمرار
اين وجود مبارك تا پايان عالَم بشريّت است.
امامى كه به اذن خداوند و اقتضاى مقام خليفة الهى، تصرّف
در عالم تكوين دارد(3)
و در درجات بالايى اقليم وجود، وطن دارد، بيشترين كارش
هدايت موجودات امكانى به سوى آفريدگارشان است. هدايت
تشريعى و رهبرى سياسى جامعه، تنها، گوشهى از وظايف او است(4).
مراد از امام، امامت شخصى و يا حاكم سياسى جامعهى اسلامى
نيست؛ زيرا، برهان عقلى بر امور جزئى اقامه نمىشود(5)،
هر چند وقتى برهان، نياز عمومى موجودات را به چنان وجودى،
ثابت كرد، همان برهان و عقل مىگويند، چنان موجودى را با چنان
ويژگىهايى (عصمت و هدايت تكوينى و...)، جزء وحى، كسى نمىشناسد،
پس وحى، حتماً، اقدام به معرّفى آن كرده است.
تفاوت دو قاعده (لطف، امكان اشرف)
قاعدهى لطف. بيشتر بُعد اجتماعى و حكومتى و هدايت تشريعى
و ظاهرى امام نگاه مىكرد، در حالى كه قاعدهى امكان اشرف،
بيشترين نگاهاش به بُعد وجودى، تكويينى و باطنى امام است.
از ويژگىهاى مهم اين برهان، اين است كه همراه با اثبا
اصلِ وجود امام، استمرار وجود مبارك او را در گسترهى عالم
بشريّت تا آخرين فرد اسنانى نيز ثابت مىكند.(6)
امكان اشرف، با نگاه به كلّ هستى، ساختمان آن را به گونهى
مىيابد كه جايگاه وجود امام، ذاتاً، پيش از ساير انسانها
است، در حالى كه قاعدهى لطف، با نگاهى به هستى آفريدگار و
ذات و صفات كمالى او، در مىيابد كه لازمه هدفمندى خلقت و
تكليف، وجود حتمى و مستمر امام است.
پيشينه
سرنخ و ريشههاى اين قاعده، در سخنان
ارسطو به چشم مىخورد(7).
حكماى اشراقى، توجّه خاصى به آن كردهاند. اين قاعده،
بعداً به دست حكماى مشّاء رسيد و برهانى شد.
شيخ الرئيس(8)،
شيخ اشراق(9)،
ميرداماد(10)،
ملاصدراى شيرازى(11)
ملاهادى سبزوارى(12)
علامهى طباطبائى(13)
در بارهى اين قاعده سخن گفتهاندو شبهاد وارد بر آن را
پاسخ دادهاند و گاهى نيز بر استحكام آن براهينى آوردهاند.
پس آواى اين قاعده، در گسترهى فلسفهى قديم يونان و حكمت
مشّاء و اشراق و متعاليه، طنين انداخته، براى دانشمندان
فلسفى و عرفانى و كلامى، دلربايى كرده و در اوج مابحث
عمدهى علوم عقلى و نقلى آشيانه كرده است.
طرح موضوع امكان اشرف در انديشهى
فلسفى اسلامى، از ديدگاه تاريخى، به ابن سينا بر مىگردد.
بىآنكه وى آن را به صورت قاعدهى در آورد و مانند مسئلهاى
مستقل، به آن بپردازد و يا آن را در پاسخگويى به مسائل ديگر،
به كاربرد او، بعد از بيان مفاد قاعده، آن را به ارسط نسبت
مىدهد(14).
صد و اندى سال پس از او، شيخ اشراق، صريحاً، اصل قاعده را
به ارسطو باز مىگرداند.
صدر المتألهين، چهارصد و اندى سال پس
از شيخ اشراق، عين عبارات او را به كاربرد و به تفصيل
قاعده پرداخت و طبق گفتهى خودش به قاعدهى ديگرى نيز دست
يافت امكان اخس(15)
از اين گزارش، اهميّت تلاش پيگير دانشمندان اسلامى در حفظ
و گسترش و نوآورى دانش فلسفه و تمدن، آشكار مىشود.
تقرير و مفاد
ارسطو: (بايد نسبت به عالم بالا باور
داشت به موجوداتى كه با كرامتتر و با شرافتتر هستند(16)).
ابن سينا: (كمال مطلق، حيثيت وجوب بدون
امكان و وجود بدون عدم و فعل بدون قوّه و حق بدون باطل است.
هر آن چه از پس آن بيايد، ناقصتر از وجود اوّل است و...(17)).
سهروروى: (هر گاه ممكن اخس به وجود آمد،
مستلزم آن است كه ممكن اشرف وجود داشته باشد(18)).
متأخّرين: (ممكن اشرف در مراتب وجود،
اقدم از ممكن اخسّ است. بنابراين هر گاه ممكن اخسّ موجود
شود، بايد ممكن اشرف پيش از آن موجود گشته باشد.(19)
پس در صورتى كه وجود اشرف براى ما ثابت
نباشد از وجود غيراشرف مىتوانيم وجود آن را كشف كنيم(20).
وجود و حيات و علم و رحمت و بقيّهى
كمالات غيرمتناهيه، از مبدأ فيّاض به ممكنات اخس و پستتر
نيم رسد مگر اين كه در مرتبهى قبل به اشرف (موجودات برتر)
رسيده باشد. مثلاً، لامپ لوستر، نخست بدنهى لوستر، بعد
فضاى نزديك خود، بعد فضاى بالايى اتاق و سپس انسانهاى
ساكن اتاق و در آخر، فرش و كف اتاق را روشن مىكند، و
نشدنى است كه نخست فرش و كف اتاق را روشن كند، سپس قسمتهاى
بالايى و نزديك خود را بنابرين، هرگاه كف و قسمتهاى پايينى
اتاق روشن باشد، با علم قطعى و وجدانى، در مىيابيم كه
فضاى بالايى و نزديك لوستر نيز روشن است.(21)
بيان مفردات (قاعده، امكان، اشرف)
قاعده
بيشتر دانشمندان، از اين اصل فلسفى -
كلامى، تعبير به قاعده كردهاند كه به نظر مىايد به خاطر
اين جهت باشد كه اثبات مسائلى زيادى بر اين اصل بنا شده
است، مانند (ترتيب ريزش و فَيَضان هستى (صدور) از مبدأ
متعال (اثبات عقول و نفوس مجرّد از مادّه)) و (اوّلين
صادر، اشرف موجودات است) و (اثبات عقول عَرْضيه (ارباب
انواع و مثل افلاطونى))(22)
و (مسئلهى جواز اجتماع دو ميل به يك سو(23))
و (اثبات وجود صدا و بوى و مزه در افلاك(24))
و (اثبات علام مُثُل)(25).
و يا به جهت اين است كه مانند ساير
قواعد فلسفى و كلامى و فقهى، مانند قاعدهى فقهى لاضرر، در
ابواب متعدد فقهى. جارى مىشود وسائل زايدى با آن حل مىگردد.(26)
امكان
از آن جا كه بستر قاعده، اقليم وجود
است، و امكان، ملازم ماهيّت و خارج از حلقهى وجود است، پس
مراد از امكان، (ممكن) است؛ يعنى، موجودى كه ممكن است، و
گر نه، امكان، چيزى نيست كه به (اشرف) يا (اخس) توصيف شود
(شدّت و ضعفى ندارد).(27)
اشرف
مراتب وجودى در فضاى ابن قاعده، چنين
نمودى دارند: اخس (پستتر)؛ خسيس (پست)؛ شريف (عالى و بلند)؛
اشرف (اعلى و بلندتر)(28)
عالىترين مرتبهى وجودى، هميشه، اشرف،
و دانىترين مرتبهى وجودى، هميشه، اخس است، امّا مراتب
موجود بين اين دو، آغاز و انجام هر كدام، نسبت به پائين،
اشرف و يا شريف و نسبت به بالا، اخس يا خسيس است. بنابراين،
هر او از اشرف، تمام اين مراتب ميانى است كه وجود مرحلهى
پايينى، حكايت از وجود مراحلهى بلايى دارد. اشرف، يعنى،
نزديكتر و جلوتر به مبدأ هستى و داراى شدّت وجود، و اخس،
يعنى دورتر و پستتر به مبدأ هستى و داراى وجود ضعيف(29).
هر يك از عقول فعّال، نسبت به آن چه از آن صادر مىشود،
اشرف است و همهى عقول فعّال، از امور مادّى شريفتراند.
در ميان مادّيات نيز موجودات آسمانى، بر عالم طبيعت برترى
دراند.
بوعلى سينا مىگويد: (مراد ارسطو از
اشرف، در اينجا، چيزى است كه در ذات خود تقدّم دارد و
هستى، مرتبهى فروتر از آن، تنها پس از هستى آن امر متقدّم
امكانپذير است)(30).
انگيزهى طرح و جايگاه قاعده
مبدأ متعالى، برتر از لايتناهى بمالايتناهى است، و در حدّ
اعلاى نامحدودى و بىانتهايى است و در همگى كمالهايش، از
جمله فيّاضيت و صدور مخلوقات نيز، كمّاً و كيفاً، بىحدّ و
مرز است، و از طرفى، مجموعهى ممكنات كه زمينهى جريان و
صدور فيّاضيّت الهىاند، همراه با محدوديّتاند، پس ممكن
نيست كه فيض بىحد و مرز الهى، در ظرف محدود ممكنات، به يك
باره نمود كند. فاعل، تام و تمام است، امّا ضعف در قابل
است. پس به ناچار، در زمينهاى استمرار آفرينش الهى، تقدّم
و تأخر و تورّد رخ مىنمايد. مثلاً، اگر اقيانوس بزرگى را
در بر كسى به نمايش در آوريد. روشن است كه تنگى بر كه،
مانع نمودارى يك جا و يك بارهى اقيانوس است، و تنها وقتى
عجايب مخلقوات اقيانوس به نمايش در مىآيد كه هر قسمتى را
به نوبت و اندك اندك به نمايش درآوريد.
اين جا، پرسشى طرح مىشود كه (نوبتبندى ريزش موجودات چه گونه
و بر چه پايهى باشد؟). قاعدهى امكان اشرف آمده تا به اين
پرسش پاسخ دهد (انگيزه).
پس اينك، جايگاه اين بحث نيز روشن شد.
اين قاعده، در مبحث علّت و معلول و از متفرعات اصل (الواحد
لايصدر عنه إلاّ الواحد) است، و در نهايت به درد توجيه
صادر اوّل از مبدأ متعال مىخورد.(31)
براهين قاعده
بن مايهى سخن در اين نوشتار، همين جا است كه (كدامين گواه
و برهان، اين كبراى كلى (قاعده) را مسلّم و قطعى مىسازد؟).
دانشمندان اين وادى، براهينى را ابداع و تقرير كرده و يا
توضيح دادهاند. اين جا به فراخور حال، به بيان دو يا سه
دليل بسنده مىشود.
دليل يكم
مفاد قاعده، يك قضيهى فطرى است و
چندان نيازى به اقامهى برهان ندارد؛ يعنى، فطرت آدميان،
در صورت درك صحيح از آن، گواهى به صحت آن مىدهد. از اين
رو مىتوان اين قاعده را مانند يك امر بديهى، مانند دو نصف
چهار است، به شماره آورد.(32)
نمونهى ملموستر از اين دريافت عام در گسترش دامنه ايجاد
را مىتوانيم در رفتار انسان مشاهد كنيم. گروهى را به
خانهى خود دعوت كردهايد، در توزيع طعام، مىبينيد تمايل
طبيعى و فرطر آزاد شما، به اين است كه غذاى هر چه بهتر و
بيشتر را در برابر ميهمان بزرگتر و عزيزتر قرار دهيد و بر
همين معيار، از ديگران پذيرايى كنيد. اين خواست، نمودارى
ديگر از اصل مذكور در افاضه و بخشش است كه در ترازى پايين
انجام گرفته است.(33)
دليل دوم
اگر ميان دو چيز هيچ رابطه و مناسبت ذاتى نباشد و از هم بيگانه
باشند، هيچ علاقه و ارتباط علّى و معلولى نيز بين آنها
نخواهد بود، امّا اگر مناسبت و ارتباط باشد، بالاخره ميان
آنها به نحوى ارتباط علّى و معلولى برقرار است و به حكم
اصل سنخيت ميان علّت و معلول، در قدم نخست، آن معلولهاى
صادر مىشوند كه به علت نزديكتر و ارتباط تنگترى دارند.
بنابرين، اگر معلول ممكنى از بارى تعالى صادر شود (به
عنوان صادر نخست) و در عالم امكان و اقليم ابداع، ممكنى
اشرف از آن قابل تحقّق باشد - كه هنوز موجود نشده - در اين
صورت، لازم مىآيد. امر ابداع و ايجاد، برخلاف مناسبت ذاتى
(سنخيّت علّى و معلولى) جريان يافته باشد، كه اين، امرى
باطلى است؛ زيرا، يقيناً، ممكن اشرف، به حسب مرتبهاش، در
شرافت و فضل، به مبدأ متعال، نزديكتر، و به او، انسب است.
لذا مناسبتى كه بين او و بارى تعالى برقرار است تامّتر و
اولى از مناسبتى است كه بين اين ممكن اخسّ و واجب تعالى
موجود است. پس لا محاله، ابتدائاً، ممكن اشرف و سپس ممكن
اخسّ محقّق خواهد شد.(34)
يار صفحه
(1)
ر.ك:
انتظار، سال دوم، ش ششم، ص 63، زمستان 1381.
(2)
برخى
از محققان، قاعدهى (امكان اشرف) را براى اثبات
وجود امام به كار بستهاند. ضمن ارج نهادن به
زحماتشان، يادآور مىشود كه به پيش فرضها و پيش
شرطهاى اين قاعده، كمتر توجه شده، لذا از كارايى
آن كاسته شده است. ر.ك: محمدرضا باقى، مجالس حضرت
مهدى، چاپ دوم، انتشارات نصايح، 1379؛ سيد محمدتقى
رضوى، امام دوازدهم عليه السلام در نظام آفرينش،
مشكوة، مسلسل 22، بهار 1368، ص 59 - 70.
(3)
آية
اللّه مرتضى حائرى، خلافت در قرآن، بيّنات، شماره
11، سال سوم، ص 20. به كوشش حسين رضوانى.
(4)
يحيى
يثربى، فلسفهى امامت، انتشارات وثوق، چاپ اوّل،
1378، ص 123 به بعد.
قيصرى (شارح بزرگ مكتب ابن عربى) در اوصاف خليفهى
خدا مىگويد: (والخليفةلابد أنْ يكون موصوفاً
بجميع الصفات الإلهية إلاّ الوجوب الذاتى و
متحققاً بكلّ أسمائه ليعطى مظاهر الأسماء كلّها ما
يطلبونه و يوصل كلّاً منهم إلى كماله، وإلاّ
لايقدر على الخلافة... (به نقل از رسالهى توحيد و
نبوت و ولايت، مقصد 3، فصل 3).
(5)
آية
اللّه جوادى آملى، پيرامون وحى و رهبرى، چاپ سوم،
انتشارات الزهراء، ص 135.
(6)
امام
دوازدهم عليه السّلام در نظام آفرينش، ص 65.
(7)
ابن
سينا، التعليقات، ص 5 و ص 21، تحقيق عبدالرحمان
بدوى، دفتر تبليغات اسلامى شهاب الدين سهروردى،
مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 1، ص 435، تصحيح هنرى
كربن، چاپ سوم، پژوهشگاه علوم: (و إجماله الإمام
الباحثين أرسطو من إشارة أشار إليها في كتاب
السماء و العالم، ما معناه أنّه يحبب أنْ يعتقد في
العلويات ما هو الاكرام لها و الأشرف).
(8)
التعليقات، ص 21؛ (فكل واحد من العقول الفعالة
أشرف ممّا يليه وجميع العقول الفعالة اشرف من
الأُمور المادّية، ثم السماويات من جملة الماديات
أشرف من عالم الطبيعة، و يزيد (ارسطو) بالأشرف
هنها ما هو اُقدم في ذاته ولايصح وجود تاليه إلاّ
بعد وجود متقدمه).
(9)
مجموعه مصنفات، ج 1، ص 434.
(10)
محمد
بن محمد ميرداماد، القبسات، ص 372، دانشگاه تهران،
1374 ش.
(11)
صدر
الدين محمدشيرازى، الحكمة المتعاليه، ج 7، ص 244،
چاپ سوم، دار احياء التراث بيرون: فى قاعدة امكان
الاشرف الموروثة من الفيلسوف الأوّل (ارسطو)... .
(12)
حاج
ملاهادى سبزوارى، شرح المنظومه، فن الحكمة، ص 203،
چاپ اوّل، لقمان 1372.
(13)
علامه
محمدحسين طباطبائى، نهاية الحكمة، ص 318،
قم،جامعهى مدرسين.
(14)
دايرة
المعارف بزرگ اسلامى، شرفالدين خراسانى، ج 10، ص
231، چاپ اوّل، مركز دايرة المعارف بزرگ اسلامى،
تهران، 1380 ش.
(15)
الحكمة المتعالية، ج 7، ص 257.
(16)
الحكمة المتعالية، ج 7، ص 244 (به نقل از ارسطو،
السماء و العالم)؛ مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 1.
ص 435؛ القبسات، ص 372. (به نقل از اسماء والعالم
و نيز به نقل از اثولوجيا).
(18)
مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ص 434.
(19)
فضل
اللّه خالقيان، قاعدهى امكان اشرف خرد نامهى
صدرا، شماره 14، سال 1377، ص 71؛ نهاية الحكمة، ص
319.
(20)
دكتر
همايون همتى، عالم مثال از ديدگاه شيخ اشراق
(مشكوة، سال 1372، شماره 39، ص 101).
(21)
مجالس
حضرت مهدى، ص 41.
(22)
الحمكة المتعالية، ج 7، ص 109 و ج 2، ص 58؛ يحيى
سهروردى، التلويحات، ج 1، ص 51، چاپ تهران؛
القبسات، ص 380.
(23)
الحكمة المتعالية، ج 4، ص 81: لأنَّ قاعدة الإمكان
الأشرف دلَّتْ على أنَّها في أقصى الممكن من قويها
الطبيعية.
(24)
الحكمية المتعادليه، ج 8، ص 177.
(25)
نهاية
الحكمة، چاپ جامعهى مدرسين، قم، ص 319 - 318. خود
عالمه، بر چنين استنتاجى اشكال دارند.
(26)
محمدكاظم خراسانى، كفاية الأصول، ص 430، چاپ چهارم،
جامعهى مدرسين، 1418 ق.
(28)
امام
دوازدهم عليه السّلام در نظام آفرينش. ص 62،
التعليقات، ص 21.
(29)
الحكمة المتعاليه، ج 7، ص 257.
(32)
مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ص 434: (و ممّا ينبغى
أنّ من جملة ما حمل القدماء على اعتقاد الأشرف
والأكرام في الأُمور السماوية وغيرها شهادة الفطرة
بوقوع الأشرف فالاشرف).
(33)
امام
دوازدهم عليه السّلام در نظام آفرينش، ص 61.
|